بسمه تعالی
خارکش پیری با دلق درشت پشته خاری همی برد به پشت
لنگ لنگان قدمی بر می داشت هر قدم دانه ی شکری می کاشت
کای فرازنده ی این چرخ بلند وی نوازنده ی دل های نژند
کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند از دور
آمد آن شکرگذاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت زنی زینسان گام دولتت چیست؟عزیزیت کدام؟
عزت از خواری نشناخته ای عمر در خارکشی باخته ای
پیر گفتا عزت زین به که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم نان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نکرد به خسی چون تو گرفتار نکرد
داد با این همه افتادگیم عز آزادی و آزادگیم

