بود و دیگر نیست.رفت و هرگز باز نیامد.کوتاه زیست .بی خبر رفت وچنان بود که انگارهمیشه بوده وهست.خاطره ای نه چندان دوریادآور روزی که گذشت و کسی را همراه خود بردکه هرگز فراموش نمی شود.
اوهنوز همین حوالی است ،صدای خنده اش از دورمی آید.
او همینجا نفس می کشد ،کنار سایرین می نشیند وبی آنکه کلامی بر زبان آورد آرام به حرفها
گوش می سپارد.
چرا ازیاد نمی رود؟ چگونه است که روزمرگی را یارای آن نیست تا خاطره اش را محو کند!
کدام آتش است که ازخاکستر نشینی ذهن می گریزد و حیات خود را این سان سریع بااین حضور قاطع و بی تخفیف به رخ می کشد؟
صدای ناقوس می آید،مرگ دوباره از راه آمده است و مسافر بی آنکه بداند در ایستگاه منتظراست.چه شتابان خود را به آخرین لحظه رساند و به استقبال رویت چیزی رفت که همه از تماشای آن گریزانند ،هراسناک و دلواپس از روزیکه باآن چهره به چهره شوند.
اینک سفری تازه آغاز می شود سفری به وادی خاموشان،آنجا که دیگر طبل مرگ مجال شنیدن صدای ناقوس را هم نمی دهد،نوای غمباری که متن یکسر سیاه مراسم تدفین را بر می آشوبد و عزاداران را در اندوه بی سرانجام خویش رها میسازد.
سفر واپسین سفر دیگری است،آغازی دیگر به فرجامی که ازآن گریزی نیست.
نمی دانم چرا چند مدتی است که گذشته ها را به یاد می آورم ودر آن غوطه ور می شوم یاد انسانهاوخاطراتی می افتم که متعلق به آن زمان بوده و دیگر نیستند کسانی که خودشان هم گمان نمی کردند بدین ساد گی به وادی نسیان سپرده شوند.
عاقبتی که همه ما بدان گرفتار خواهیم شد.
روايت كند كه شبي سي و چند كس از جوانمردان نزد بوالحسن أنطاكي جمع شدند و او را گردهيي دو سه نان بود، چندانكه پنج مرد را دشوار بس باشد. نانها همه پاره كردند و چراغ بكشتند و بر سر سفره نشستند تا نان خوردند و هر يكي دهان ميجنبانيد تا ديگران پندارند كه همي خورد. چون سفره برداشتند، نان به حال خود بود و هيچيك نخورده بودند جهت ايثار بر ديگران
فدا کاري شيخ ابوالحسن نوري
نقل است که بازار نخاس بغداد را آ تش افتاده بود، و خلق بسيار بسوختند. بر يک دکان دو غلام بچه رومي بودند، سخت صاحب جمال و آ تش گرد ايشان فرو گرفته بود و خداوند غلام مي گفت: هر که ايشان را برون آ ورد، هزار دينار مغربي بدهم.
هيچ کس را زهره نبود که گرد آ ن گردد. نا گا ه نوري برسيد، آ ن دو غلام بچه را ديد که فرياد ميکردند. گفت: بسم ا لله الرحمان الرحيم، و پاي درنهاد، و هر دو را به سلا مت بيرون آ ورد. خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردارو خداي تعالي را شکر کن که اين مرتبت که به ما داده اند، به نا گرفتن داده اند، که ما دنيا را به آ خرت بدل کرده ايم.